نگاهی به فيلم آتش بس به نقل از سايت سينمای ما

رواج کتب روانشناسی عملی و فروش خوب آنها در میان دیگر کتابهای خاک‌خورده در پشت ویترینها و خواندن آنها بیشتر توسط نسل جوان و شور و حالی که بعضا اینگونه کتابها در اعتماد به نفس بیشتر و جستجوی راه‌حلهای بهتر برای یک مسئله،ایجاد کرده است؛می‌تواند دستمایه‌ی خوبی باشد برای فیلمنامه‌ای متکی به اینگونه افکار.مایه اصلی فیلم «آتش بس» بررسی اختلاف یک زوج به ظاهر روشنفکر در قالب طنز است،ضمن اینکه خانم میلانی طی آن به نقد رفتارمردسالارانه جامعه ما پرداخته است و راه حل روایی فیلم هم متکی به کتابی است که در تیتراژ اول فیلم به آن اشاره می‌شود: «شفای کودک درون» اثر لوسیا کاپاچیونه ترجمه گیتی خوشدل.
حرفهای زن‌مدارانه‌ای که میلانی – به غیر از " دیگه چه خبر؟" که به عنوان تجربه اول شکلی دیگر از حمایت را در بر داشت – در تمام فیلم‌های قبلی به آن تکیه دارد،بازتولیدش را در آتش‌بس می‌بینیم.اینبار حتی دست‌انداختن افکار فمنیستی را هم به نوعی مشاهده می‌کنیم که تجلی ‌آن در مادر یوسف(محبوبه بیات) است در جاهایی که از عروس گلش! حمایت می‌کند و پسر و شوهرش را منکوب و محکوم.یوسف هم در جایی به سایه می‌گوید که مادرش افکار فمنیستی دارد و نمی‌تواند قاضی خوبی برای زندگیشان باشد.رفتار غیرت‌مآبانه یوسف،در اغلب مردان ایرانی به اشکال مختلف متجلی است و افکاری که در نزد فمنیستها،نه به اختلاف بین فرهنگ شرق و غرب برمی‌گردد،بلکه همه تقصیرها بر گردن شکل پدرسالارانه زندگی در طول تاریخ ایران می‌افتد،که اختلاف بین سنت‌ و مدرنیته نیز می‌تواند نوع دیگری از شکل قضیه باشد.
اما چیزی که نمی‌توان منکر آن شد،استحکام بنیان خانواده،سرآخر منجر به استحکام در بافت‌های مختلف اجتماعی می‌شود،چیزی که میلانی هم به آن اعتقاد دارد وگرنه این فیلم شکل نمی‌گرفت.
شکل متضاد این استحکام در دوست و رفیق طلاق‌باز! یوسف متجلی است،که البته میلانی او را به عنوان نماینده مردان لاابالی و سوءاستفاده کننده از زنان و دختران در فیلم گنجانده است که با استفاده از موقعیت مرد بودن خود فکر می‌کنند هر کاری از دستشان برمی‌آید و به قرینه و با کنتراستی پرمایه دوست سایه را می‌بینیم که او هم مخالف مردان است و در این میان حتی فردی مخنّث را در مطب مشاور یا روانشناس فیلم می‌یابیم که بین مرد و زن بودن سرگردان است و نمی‌داند این است یا آن؛نکته‌ای که شاید خیلی از کسانی که خود را مردکامل یا زن‌کامل می‌پندارند به شکل رقیق‌تر شاملش ‌شوند! بازی‌های روان بازیگران فیلم،فیلمبرادری خوب،و فیلمنامه جا افتاده و قدری طولانی خانم میلانی همراه با کارگردانی همه این عوامل،فیلمی مفرح و در عین حال جسورانه را به تماشاگری عرضه می‌کند که معمولا اهل مطالعه نیست و یا اگر تن به مطالعه اینگونه کتابها بدهد،از اینگونه کتب و یا مشاوره‌های روانکاوی برای حل معضلات زندگی خود استفاده نمی‌کند و همانطور که مولف فیلم هم نشان داده اغلب افرادی دور و بر زوج‌های جوان را گرفته‌اند،به عنوان راهنما و دلسوز!، که دوستان قدیمی‌اند با افکاری منفی و یا پدر و مادرانی با خاطرات کتک‌زنی و عقده‌های روانی ژرف در گذشته و حال که نه‌تنها نمی‌توانند مشکلی را حل کنند،بلکه ستیزها و کمشکها را پرشمارتر کرده و به آن دامن می‌زنند.
تمهیدی که اینبار میلانی برای بیان افکار خود برگزیده،طنز ظریفی است که تماشاگر را عبوس و لجوج از سینما به خانه نمی‌فرستد،بلکه شاید فکری نو و تجدید در افکار و رفتار را به او ارمغان می‌دهد.ارمغانی که بر پایه سالیان تجربه کارگردانی است که سعی دارد برای مردان این روزگار جا بیاندازد که دوران سالاری آنها به پایان رسیده و زنان نیز همچون آنان حق انتخاب دارند و حق نفس کشیدن و زندگی کردن در شان و منزلت خود.کاری صعب،که کاری کارستان است.اوج زیبایی این تقابل فکری به نظر نگارنده در جایی است که سایه با میکروفنی به روانکاو مراجعه کرده که یوسف در جایی دیگر گفتگوی آن دو را میشنود و ترجمه غیرت و محتاط بودن و... در نظر زن امروز و مرد باغیرت را از زبان هر دو آنها و دور از هم،درمونتاژی موازی،می‌شنویم.پایان بردن این نوشته کوتاه بدون اشاره به پایان خوب فیلم بی‌انصافی است.
به نظر می‌رسد در پایان جایی که سایه و یوسف دوران جدایی ده روزه و تحت تعلیم دکتر را گذرانده‌اند و بالاخره با کودک درون و یا همان جنبه احساسی و یا نیمه دیگر مغز خود آشنا شده‌اند؛باز اختلافها بروز می‌کند – با اینکه یوسف اشاره دارد که شوخی است – ولی بازهم در اینکه چه کسی پیشنهاد این شوخی را داده نیز کشمکش ایجاد میشود و...تذکر ظریف مولف کار به این نکته که به این زودی‌ها نباید توقع داشت اختلافها به فراموشی سپرده شود و کارکرد این کتاب و یا مشاوره نیز تا جایی است که انسانها به آن باور درونی برسند و «آتش بس» به معنی پایان جنگ نیست.

  
نویسنده : reza artist ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥